حکم شلاق حشمتی که به دلیل رعایت نکردن حجاب صادر شده بود، روز ۱۳ دیماه، «همزمان با روز مادر»، تولد دختر پیامبر اسلام، در تهران اجرا شد.
به گزارش Axar.az، اجرای حکم ۷۴ ضربه شلاق رویا حشمتی، از مخالفان حجاب اجباری در ایران، با واکنشهای گسترده کاربران در شبکههای اجتماعی مواجه شده است.
این زن مخالف حجاب اجباری روایتی هولناک از اجرای حکم خود نوشت و گفت در زمان اجرای حکم در اجرای احکام دادسرای ناحیه هفت تهران سرود «برپاخیز، برای زن زندگی آزادی» را زمزمه میکردم.
حشمتی در روایت خود گفته بود که در زمان اجرای حکم حاضر به سر کردن روسری نشد و در حضور قاضی یک مرد به او شلاق زده است.
میزان، خبرگزاری قوه قضاییه جمهوری اسلامی، اجرای حکم شلاق حشمتی را «مطابق با قانون و شرع مقدس» خواند و او را به ارتباط «با جریان سازمانیافته خارج کشور و دریافت پول» متهم کرد.
روایت رویا حشمتی، از اجرای حکمش؛ ۷۴ ضربه شلاق به دلیل عدم رعایت حجاب اجباری!
او نوشته:«امروز صبح ۱۳ دی، از اجرای احکام تماس گرفتن برای اجرای حکم ۷۴ ضربه شلاقم با وکیلم تماس گرفتم و با هم رفتیم دادسرای ناحیه ۷ از گیت ورودی رد شدیم و حجابم رو برداشتم رفتیم شعبه ی ۱ اجرای احکام.
کارمند شعبه گفت: «روسریت رو سرت کن که دردسر نشه»
گفتم: «اومدم بابت همین شلاقم رو بزنید سر نمیکنم»
تماس گرفتن و مامور اجرای حکم اومد بالا گفت: «حجابت رو سرت کن و دنبالم بیا»
گفتم: «سر نمیکنم گفت پس که نمیکنی؟ جوری شلاقت رو بزنم که بفهمی کجایی برات یه پرونده ی جدید هم باز میکنم هفتاد و چهارتای دیگهم مهمونمون باشی». باز سر نکردم.
رفتیم پایین چند تا پسر دیگه رو بابت شرب خمر آورده بودن مرد با تحکم تکرار کرد: «مگه نمیگم سر کن؟» نکردم دو تا زن چادری اومدن و روسری رو کشیدن رو سرم باز درش آوردم و این کار چند بار تکرار شد بهم از پشت دستبند زدن و روسری رو کشیدن رو سرم رفتیم طبقهی زیر همکف یه اتاق بود ته پارکینگ قاضی و مامور اجرای حکم و زن چادری کنارم وایساده بودن.
زن هی آه میکشید و میگفت: «میدونم میدونم»
قاضی معمم تو روم خندید یاد مرد خنزر پنزری بوف کور افتادم روم رو ازش برگردوندم.
در آهنی رو باز کردن دیوارای اتاق سیمانی بود یه تخت ته اتاقک بود که جای دستبند و پابند آهنی دو طرف تخت بود به وسیلهی آهنی شبیه پایهی بوم نقاشی کمی این طرفتر بود.
یه اتاق شکنجهی قرون وسطایی بود.
قاضی پرسید: «خانم حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟»
انگار که وجود نداره جوابش رو ندادم گفت: «خانم با شمام» باز جواب ندادم.
مرد اجرای حکم گفت: «پالتوت رو در بیار»
پالتو و روسریم رو از پایهی بوم شکنجه آویزون کردم گفت: «روسریت رو سر کن»
گفتم: «نمیکنم. قرآنت رو بذار زیر بغلت و بزن»
زن اومد و گفت: «خواهش میکنم لجبازی نکن» و شال رو کشید رو سرم.
قاضی گفت: «خیلی محکم نزن»
مردک شروع کرد به زدن شونههام کتفم پشتم باسنم رونم ساق پام باز از نو تعداد ضربه ها رو نشمردم زیر لب میخوندم بهنام زن بهنام زندگی دریده شد لباس بردگی شب سیاه ما سحر شود تمام تازیانه ها تبر شود.
تموم شد اومدیم بیرون نذاشتم فکر کنن حتی دردم اومده حقیرتر از این حرفان رفتیم بالا پیش قاضی اجرای حکم دم در روسریم رو در آوردم زن گفت: «خواهش میکنم سرت کن» سرم نکردم و باز کشید رو سرم توی اتاق قاضیگفت: «ما خودمون خوشحال نیستیم از این قضیه ولی حکمه و باید اجرا بشه.»