متولد سال ۱۲۵۵بود. یعنی اگه الان زنده بود ۱۴۳ سال داشت. پدرش مشهدی حبیب نام داشت. در جوانی در راسته بازار مغازه توتون فروشی باز کرده بود و کاسبی میکرد.
روزی با دو نفر از فراشان حکومت حرفش میشه و یکی از فراشان بهش فحش ناموسی میدهد. باباخان چنان عصبانی میشود که با قمه اون فراش رو میزنه و ناکار میکنه و فراری میشود
وی چون در اردبیل تحت تعقیب بود به سمت قفقاز حرکت میکند و مدتی آنجا ساکن میشود.
با شروع نهضت مشروطیت به ایران برمیگردد و به سمت تبریز میرود و با ستارخان دست بیعت میدهد.
قد بلند بوده و در تیراندازی رودست نداشته است.
احمد کسروی در کتاب تاریخ ۱۸ ساله آزربایجان نوشته که متاسف هستم که باباخان رو دیرتر شناختم
احمد کسروی ادامه میدهد:
هرکس میخواست غیرت و مردانگی آن اردبیلی را تماشا کند بایستی آن روز به تبریز میآمد.پیرامون ارگ را روسها کوچه به کوچه گرفته بودند و مجاهدین از هر سو کشته میشدند.تا اینکه باباخان اردبیلی با دسته دلیر خود سر رسید و جنگ با روسها را بر گردن گرفت و در اندک زمان ممکن شکست تبریزیان را جبران و روسها را از پا انداخت.
باباخان در سال ۱۳۳۹ از طرف دولت وقت به حکومت ابهر و زنجان منصوب شد و شورش امیر افشار را دفع کرد.
باباخان از امیر افشار متنفر بود.چون در زمان جنگ ایران و روس،امیر افشار گندم منطقه را احتکار و به انگلیسیها میفروخت و باعث قحطی شده بود.
زمان گذشت.محبوبیت بالای باباخان باعث شد تا علیه او دسیسه کنند.بهش تهمت خیانت به وطن را زدند و بدون برگزاری دادگاهی او را در نارین قلعه زندانی کردند.
خبر دستگیری باباخان در اردبیل میپیچد.طرفدارانش سلاح برداشته و به سمت نارین قلعه میروند تا باباخان رو آزاد کنند.
امیرالسلطنه (رییس نارین قلعه) از ترس طرفداران باباخان او را به فیروز فولادلو تحویل میدهد و فیروز او را به پیله سحران برده و آنجا او را به قتل میرساند.
یکی از سربازان میگوید:
فیروز فولادلو چون از هیبت باباخان میترسید او را از پشت هدف تیر قرار داد و دیوار خرابه ای را به روی جسدش آوار کرد.
مزار این مجاهد مشروطه خواه در روستای نوشهر(نوشار)بود که در دهه ۸۰ عده ای از نیکنامان شهر با کسب اجازه قانونی و شرعی،نبش قبر کرده و او را به اردبیل انتقال دادند و عاقبت به همت بزرگانی چون مرحوم حاج لطیف نباتی و دکتر معماری،در قطعه مفاخر اردبیل آرام گرفت.
روحش شاد و یادش گرامی