ساعت ۰۴:۵۰- امروز سومین روز است که ...
سه روز متوالی با همان منظره، همان مکان، همان چهره ها از خواب بیدار می شوی و تا صبح با خودت می جنگی و اسیر این احساسات بی پایان می شوی...
چگونه ممکن است فردی ۳ روز متوالی در خواب شهری را ببیند که تا کنون نه آن را دیده و نه در آن زندگی کرده است؟
شاید این یک رویا نباشد. شاید این شکل گیری رویاها در بستر افکار ناآرام باشد. شاید زمزمه های نیمه عمر یک روح ناآرام خاطراتی باشد که از ورای قرن ها نقل شده است.
یادم می آید که چگونه مثل مانقورت بزرگ شده بودیم...
محله ای که من در آن زندگی می کردم پر از روس ها بود: ما باهم صمیمی شده بودیم، رفتارهمسایه ها بسیار دوستانه بود.
روزی بوریس نیکولایویچ به عنوان یک دانش آموز ممتاز ۱۱ ساله از من در مورد مساحت خاک آذربایجان پرسید: من گفتم: ۸۶.۶ هزار کیلومتر مربع. او خندید و پرسید: «آذربایجان جنوبی چطور؟»
چیزی متوجه نشدم. آیا در جنوب هم آذربایجان وجود دارد؟ آیا در جنوب استوا قرار دارد؟»
برو راجع به تبریز مطالعه کن! - این چیزی است که بوریس نیکولایویچ فیلاتوف، کهنه سرباز جنگ جهانی دوم، همسایه محبوب ما، به من گفت. می توانید تصور کنید؟ باور می کنید؟
از یکی دیگر از کهنه سربازان جنگ بزرگ میهنی، جنگجوی شجاع، معلم جغرافیای خود خلیل بخشی اف پرسیدم. آنقدر غمگین بود که ...
ما، تمام شاگردان کلاس دیدیم که او غمگین است، تقریباً چشمانش پر از اشک شد، اما هیچ وقت دلیل این غم را نفهمیدیم.
به نظر می رسد الان فهمیدم؛ دلیل ناراحتی معلممان که برای حفاظت از اتحاد جماهیر شوروی به جبهه رفته، پای خود را در این راه از دست داده بود و فرزندی نداشت، از این جهت بود که ما تبریز را نمی شناختیم ...
بالاخره او شاهد ورود ارتش شوروی به تبریز بود...
او گفت: "حوزه آذربایجان ۵۲۰ هزار کیلومتر مربع است، اما بزرگ ترین قسمت آذربایجان آن سوی رود ارس است. پایتخت ما تبریز، شهر باستانی و جاودانه ما است.
پس از آن، هرموقع فرصتی پیش می آمد در کلاس هایش از تبریز صحبت می کرد.
تبریز برای ما نه تنها جنوب، بلکه کل آذربایجان شد!
سپس با «تبریز مه آلود» آشنا شدیم، سپس با تاریخ امپراتوری شاه اسماعیل (شاه بابا) آشنا شدیم. بعدها حرکت ملی، بعد «جاده های تبریز...»، و بعد «سر به راهت می گذارم تبریز...»
چنان تصویری از تبریز در دل ما رخنه کرد که دهه هاست این عشق جنون آمیز ما را رها نمی کند.
تبریز زیبا!
حافظ هویت هویت هزار ساله خوددرمیان کوههای برهنه و رنگارنگ!
نمیدونی ما چقدر دوستت داریم؟
چگونه به خواب ما می آیی؟ نکند رویاهای ما در دست توست؟
سخنان مورخی را که اکنون نامش را به خاطر ندارم، به یاد دارم که می گفت: «شاه اسماعیل همانند روحی که بر بدن وارد میشود، وارد تبریز شد».
این ایده، در واقع این جمله کل هویت ما، حافظه تاریخی و در واقع چیزی که من از آن بعنوان رویا و عرفان یاد کردم را توضیح میدهد.
ما از آنجاییکه نمیتوانیم وارد تبریز شویم، این شهر را نمیتوانیم ببینیم، بدون تبریز زندگی میکنیم، پس همچون روحی جدا از بدن زندگی میکنیم!
هنگام خواب، روحی که بدن را ترک می کند برای منزلش عجله می کند: شاید بخاطر این، همان صحنه ها را در رویا می بینم: یک خیابان پر هیاهو، نه چندان عریض، خانه های چند طبقه و حتی یک طبقه "سیاه و سفید" در کنارهم (اینجا باید یک رویا باشد - به هر حال، رویاها بی رنگ هستند)، چهره های تیره در امتداد دیوار - نمی دانم که آیا آنها نشسته اند، ایستاده اند یا درست در کنار دیوار حرکت می کنند. - و نیز مردی قد بلند، با عبا و عمامه سفید، با ریش تازه درآمده مرتب که چندان بلند هم نیست، فردی خوش تیپ با بینی نوک تیز و چهره ای متناسب با لباس سفیدش؛ او وسط خیابانی راه می رود که عریض نیست، جایی که مردم به کنار دیوار نشسته اند، قامتی کشیده و بلند دارد، سرش پایین نیست، اما به زمین نگاه می کند، نه به جلو. وقتی از کنارم می گذرد، به سمت من برمی گردد - لبخند نمی زند، جدی به نظر می رسد، با نگاهی تلخگونه نظری می اندازد، ولی غمگین است - من این طور احساس می کنم.
در خیابان راه میرود، می گذرد. پارچه نازکی که از پشتش تا قوزک پا انداخته شده، مانند پرچمی است که باد به اهتزاز در میآورد.
۵-۶ نفر هم که کمی از او کوچکتر هستند پشت سرش راه می روند، خیابان را دور می زنند و من بیدار می شوم...
آیا آنجا بازار است؟ همچین خیابانی در تبریز وجود دارد؟ چند کوچه و بازار این چنینی در تبریز وجود دارد؟
خانه روحم و تاریخ حقیقی ام، برادران و خواهران عزیز تبریزی ام ، آیا شما هم در تبریز چنین شخصی را دیده اید؟ یا شما هم مثل من در رویاهایتان می بینید؟