تاریخ خونبار دوباره تکرار می شود. باز زمستان، باز سرمای سوزان و باز قتل عام جوانانی که در امید آزادی و دمکراسی و در فقدان رهبران سیاسی و احزاب تحول خواه به ناچار و به دعوت رضا پهلوی مسیر کف خیابان را برای تغییر برمی گزینند. رضا پهلوی که فاقد هرگونه رزومه سیاسی بوده و صرفا بخاطر اینکه ژن های یک دیکتاتور مخلوع را دارد همراه با عقده های سرخوردگی نیم قرن اخیر به عنوان یک رهبر جعلی مطلوب بنیامین نتانیاهو به عنوان ولیعهد سلطنت طلبان فرصت حضور می یابد و جوانان خسته از خامنه ای را به کف خیابان می کشاند. رسانه هایی چون "من و تو"، "ایران اینترنشنال" و "بی بی سی فارسی" هم آتش بیار معرکه می شوند و با جعل واقعیت های میدانی چنین القا می کنند که هم مردم ایران شامل قومیت های مختلف خواهان بازگشت پهلوی هستند.
تکرار تاریخ، معنای اجتماعی آن را نیز دگرگون میکند. تظاهر مکرر هوای سرد در تبریز و جغرافیای آذربایجان جنوبی تنها یک پدیده طبیعی نیست، بلکه متنی سیاسی-جامعهشناختی است. این که نقاط عطف تاریخی اغلب در شرایط سخت زمستانی رخ میدهند، تصادفی نیست. این امر نشاندهنده فرآیندی است که در آن ناخرسندیهای اجتماعی از سوی رژیم بهصورت فیزیکی و نمادین منجمد میشوند، اما در نهایت، انرژی به شکل تودهای آزاد میگردد. پس از وقوع اعتراضات خونین در نیمه دوم دیماه ۱۴۰۴ در تهران و سایر شهرها این نوشته به تحلیل تجلیات اجتماعی دولتسازی، هویت ملی و نظام سیاسی در بافت آذربایجان جنوبی با توجه به شرایط ویژه سیاسی ایران و آذربایجان می پردازد. این درحالیست که ناوهای آمریکایی در منطقه در آستانه یک حمله به ایران هستند و ترک های ایران و به ویژه آذربایجان جنوبی در آستانه یک عمل و انتخاب جدی سیاسی هستند. این نوشته کوتاه سعی می کند در چند بند به تشریح و تحلیل این شرایط ویژه و کنش سیاسی آذربایجان جنوبی بپردازد.
۱. ساختار هژمونی تاریخی: مرکزگرایی فارس و طرد نظاممند
تاریخ سیاسی اخیر ایران در یکصد سال گذشته با ظهور دولت مدرن و سقوط امپراطوری ترک قاجار با اشکال مختلف مرکزگرایی فارس مشخص شده است. این امر تنها به متمرکز کردن تصمیمهای سیاسی محدود نمیشود، بلکه از طریق سیاست فرهنگی و زبانی به حاشیهرانی نظاممند ترک ها و سایر گروههای قومی غیرفارس میپردازد. در دوره پهلوی، این سیاست به شکل آشکار همگونسازی (فارسسازی) اجرا میشد؛ در دوره جمهوری اسلامی، تحت شعار وحدت ایدئولوژیک اما با همان ساختار ادامه یافته است. در نتیجه، هویت تُرکی، زبان و حقوق فرهنگی یا بهصورت رسمی انکار میشود و یا با به رسمیت شناختی نمادین، بهطور موثر خنثی میگردد.
۲. پارادوکس اپوزیسیون: محدودیت نظریه دموکراسی با محوریت فارس
تحولات اخیر سیاسی و اعتراضات گسترده خونین دیماه ۱۴۰۴ نشان داد که بخش عمدهای از اپوزیسیون رژیم ایران، بهویژه رسانههای مطبوعاتی و تلویزیونی فعال در خارج، علیرغم انتقاداتشان، تغییر ساختاری بنیادین را ارائه نمیدهند. تجلی دموکراسی نزد آنان غالباً به گفتمان تکثرگرایی بدون تغییر مرکزیت قومی فارس محدود میشود. غیبت یا موقعیت حاشیهای مفاهیم «آذربایجان» و «تُرک» در مرامنامهها، برنامههای سیاسی و مباحث این نهادها، ترس از عدم حضور اساسی ملل غیرفارس در دموکراسی آینده ایران را تأیید میکند. بنابراین، اپوزیسیون نیز از بازتولید ساختار هژمونیک موجود فراتر نمیرود.
۳. رژیمها و خشونت: پارادایم مشترک ملاها و پهلویها
جمهوری اسلامی خشونت را از طریق سرکوب آشکار اعمال میکند. جنبشهای اعتراضی در سرتاسر ایران، بهویژه در منطقه آذربایجان، به طور خونین سرکوب میشوند که این امر تصویر انحصار خشونت دولت را تقویت میکند. رژیم پهلوی خشونت را بیشتر از طریق پاکسازی فرهنگی و همگونسازی اعمال میکرد. در هر دو مورد نتیجه یکسان است: انکار هویت ملی و نابودی اراده سیاسی. این امر تنها ضرورت تغییر رژیم را نشان نمیدهد، بلکه بر ضرورت دگرگونی خود نظام سیاسی تأکید دارد. رضا پهلوی به عنوان ولیعهد سلطنت طلبان سازمان ساواک خود در خارج از کشور را بنیان نهاده و از هم اینک به پرونده سازی علیه فعالان مدنی ملت های غیرفارس و مخصوصا ترک ها می پردازد. طرفداران او هم نشان می دهند در طول پنجاه سال گذشته به لحاظ محتوایی هیچ تغییری در دکترین سیاسی خود نداشته اند و همچنان براساس نژادپرستی فارسی/پان ایرانیسم رفتار کرده و برنامه سیاسی ارائه می دهند.
۴. بیداری جامعهشناختی و امکان کنش جمعی
بجز اقلیت بسیار کم و ناچیز عملا آذربایجان علیرغم ضدیت با رژیم ملاها با شعار "آذربایجان شرفدی/پهلوی بی شرفدی" در مقابل دعوت پهلوی سکوت کرد. حافظه تاریخی ملت آذربایجان پر از ظلم و جنایت خاندان پهلوی بر علیه آذربایجان است و سرکوب حکومت ملی پیشه وری در هشتاد سال گذشته چیزی نیست که به این سرعت فراموش شود. بایستی توجه نمود که انکار و سرکوب در درازمدت میتواند به شکلگیری آگاهی جمعی منجر شود. به زبان جامعهشناسی، فرآیند شکلگیری «حافظه جمعی» به طور فزایندهای آشکار میشود. در جامعه آذربایجان جنوبی، بهویژه در میان جوانان، فضاهای بدیل از طریق اینترنت و شبکههای اجتماعی ایجاد شده است. این فضاها برخلاف روایت رسمی تاریخ و هویت جعلی پهلوی و جمهوری اسلامی، زمینههای اجتماعی بیداری ملی را فراهم نموده است.
۵. دموکراسی ملی و حق تعیین سرنوشت: روزآمدی مدل پیشهوری
دولت ملی آذربایجان که توسط سید جعفر پیشهوری در سالهای ۱۳۲۴-۱۳۲۵ تأسیس شد، بهعنوان مدلی از خودمختاری مبتنی بر قومیت و دموکراسی ملی در علوم سیاسی تجربهای مهم محسوب میشود. این مدل امروزه در چارچوب حق تعیین سرنوشت میتواند بازتعریف شود. شعار «آزادی، عدالت، حکومت ملی» تنها یک بیان نمادین نیست، بلکه باید بهعنوان تلفیقی از اصول دولتسازی ملی، عدالت اجتماعی و دموکراسی تکثرگرا درک شود. این چارچوبی سیاسی برای فدرالیسم در بافت ایران و نیز چشماندازهای استقلال گستردهتر فراهم میآورد. متاسفانه اپوزیسیون مرکزگرا علیرغم ادعاهای دمکراسی خواهانه اش نمی تواند این را درک و هضم کند.
۶. نتیجهگیری: ضرورت تغییر ساختاری
فرآیند تاریخی نشان میدهد که در چارچوب ساختار هژمونیک موجود، تأمین حقوق فرهنگی، زبانی و سیاسی تُرکهای آذربایجان ممکن نیست. یخبندان عمیق سیاسی در آذربایجان جنوبی پس از هشتاد سال، هم به معنای فیزیکی و هم نمادین، محکوم به ذوب شدن است. اما این بار تغییر باید نه حول انتقال رژیم، بلکه حول دگرگونی بنیادین خود نهاد دولت شکل گیرد. این فرآیند باید با علم و اراده سیاسی همراه شود و ضربالمثل «بولانماسا دورولماز» در اینجا باید بهعنوان ضرورت برهمزدن وضع موجود و تطبیق با شرایط پیش رو درک شود. آذربایجان باید در شرایط "آماده باش" باشد تا بتواند پروژه سیاسی خود را به سرمنزل مقصود برساند. این بیش از یک اختیار یک اجبار است و آذربایجان مجبور است یا مسیر حل شدن و هضم شدن در درون سیستم متمرکز فارس گرای پهلوی را با ذلت و یا مسیر آزادی، حق تعیین سرنوشت، دولت ملی پیشه وری و "قیزیل آلمای" با عزت را انتخاب کند.