علی موسیو (۱۲۴۵–۱۲۸۹ ه.ش) یکی از بنیانگذاران و فعالان «اجتماعیون عامیون» در انقلاب مشروطه ایران است. علی موسیو در پیدایش و رشد سازمانهای متعدد اجتماعیون عامیون ایران نقش مهمی را ایفا نموده است. او در سالهای پیش از انقلاب مشروطیت، با پایهگذاری مرکز غیبی تبریز که از مهمترین سازمانهای اجتماعیون عامیون است جزو فعالان جنبش مشروطه قرار میگیرد.
دربارهٔ زندگی علی موسیو، اطلاعات کمتری نسبت به دیگر چهرههای تاریخی وجود دارد. او تنها فرزند از پدری بازرگان بود که خود نیز به این پیشه پرداخت و در تبریز کارخانه چینی سازی دایر کرد. به زبان فرانسه تسلط داشت. مسافرتهای متعدد او به اتریش، قفقاز و استانبول، و آشنایی اش با زبان فرانسه او را با برخی تحولات جهان نوین آشنا کرده بود و با انقلابیون روس در قفقاز مراوده داشت.
در قیام تبریز و سالهای نخست مشروطه که امنیت شهر را دستههای مجاهدین به عهده گرفته بودند در نزاعها و جدالها میانجی گری میکرد.
نقش علی موسیو در انقلاب مشروطه
علی موسیو با همکاری گروهی از یاران و همفکران خود مانند رسول صدقیانی و علی دوافروش، حوزههای اجتماعیون _ عامیون را سازماندهی کردند و مرامنامه سوسیال دموکراتهای کارگری روسیه را به فارسی ترجمه و در اختیار انقلابیون ایرانی قرار دادند.
احمد کسروی در این باره در اثر خود، تاریخ مشروطه ایران نوشتهاست: «در تبریز علی موسیو، حاج علی دوافروش و رسول صدقیانی همان مرامنامه را به فارسی ترجمه و دسته مجاهدین را پدیدآوردند.» مرکز غیبی برای عضوگیری، در ابتدای امر افراد مستعد را به خود جلب میکرد و با آنها تماس انفرادی بر قرار میساخت و پس از آن، طی آزمایشهای گوناگون، فرد مورد نظر را به حوزهها (حوزههای خصوصی و عمومی) ارتباط می داد.
در مراکز غیبی به شدت اصول پنهانکاری رعایت میشد و مکان آنها کاملاً مخفی بود. به همین دلیل نام آن را مرکز غیبی میگفتند. پس از مرکز، حوزهها بودند که هر یک ۷ تا ۱۱ نفر را تحت مسئولیت خود داشتند. این اعضا مدت زیادی، جز در تاریکی (برای اینکه شناخته نشوند) با یکدیگر روبرو نمیشدند.
اعضای هر حوزه دستور حزبی را از مسئول همان حوزه دریافت میکردند. خطرناکترین دستورهای کمیته مرکزی بدون جزئی تخلف به اجرا درمیآمد.
فراشهای محلات که توسط فئودالها و روحانیون وابسته به آن حمایت میشدند، دستور اکید داشتند اعضای حزب به ویژه اعضای مرکز غیبی را دستگیر، شکنجه و اعدام کنند.
در کتاب علی موسیو رهبر مرکز غیبی تبریز در این باره دو نمونه جالب ذکر شده است.
یکی از این موارد مربوط به حسن آقا (مبارز پرشور وابسته به مرکز غیبی) است.
پس از دستگیری، یک پای حسن آقا را قطع کرده و با زنجیر دستهای او را بسته و هر روز شلاق میزدند و از او پول میخواستند. یک روز فراش فکر تازهای به ذهنش خطور کرد و عقربی نزدیک پای زندانی انداخت و از زندانی پول خواست. اما زندانی با پای چپ خود با یک ضربه عقرب را کشت، فراش از این کار زندانی خیلی عصبانی شد و او را بارها شلاق زد و گفت: "ای فلان فلان شده عقرب دولت را میکشی؟ ای بابی عقرب دولت را میکشی؟"